برای وقتی که بزرگتر شدی

خاطرات امیرسام AmirSaam memories

ناملایمات زندگی

سلام پسرگلم چندروزی مریض بودی وتب داشتی خیلی نگرانت بودم شب تاصبح چندبارتنت وچک میکردم وتب سنج میگذاشتم اخه خیلی کوچیکی وخیلی بایدمواظسبت باشم وقتی امپول میزدی اشک خودمم درمیومد تواین مورد به خودم رفتی منم ازامپول میترسم اشکالی نداره گلم تا دکترومیدیدی گریه سرمیدادی اینقدرحافضه قوی داری که بادیدن اسانسور ومطب متوجه میشدی که اینجاکجاس دوست دارم بوس بوس
3 مرداد 1395

بدون عنوان

سلام پسرم گلم خیلی دوست دارم من نمیتونم مثل بابایی بنویسم .اما همه ی اینایی که بابایی گفت حرف دل منم هست.مامان سیمین
29 تير 1395

دلنوشته پدرانه

نازنین فرزندم زمانهایی هست که نمیخواهی عقربه های ساعت حرکت کنند.نمیخواهی روزها به سرعت بگذرند.دلت میخواهد زمان در لحظه متوقف شود. این است حال و روز این روزهای من و این عطر وجود توست که مرا لبریز بودن و ماندن میکند ماندنی با عشق و امید امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه چندان دور از دسترس این امید را دوست دارم پسرم    عزیزترینم از خدا بیش از همیشه شکرگزار وجود نازنینت هستم همیشه باش همینقدر نزدیک همینقدر مهربان همینقدر خواستنی .....
29 تير 1395